12+1

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
وقتی گفتم سینک عوض کنیم اصرار داشت که نههه ما سال دیگه میرسم از اینجا و فلان:/ یعنی کلا سر هرچی خواستم عوض کنم همین حرف زد و کلی حرص خوردم سرش.... بعد برگشته امشب میگه خب نمیتونیم بریم... به همین راحتی؟ بعد تازه وقتی میگم چرا نذاشتی پس سینک دو قلو کنم و همین 2 ساعت پیش گفتم میخوام با هزینه خودم درای کابینت رو عوض کنم و ام دی اف سفید بزنم.. گفتی خرج الکی نکنیم و میخوایم بریم دیگه دلمون نمیاد بریم... و هرکار خواستم بکنم هی گفتی واجب نیست اون واجب نیست و میخوایم بریم و کلی حرصم دراوردی... بعد با لحن تمسخر میگه آره اذیت شدی این چندماه با سینک یه قلو:/.... فقط همین؟ کلی حرص و جوشم دادی سر هرچیزی... :/ خدا شاهده همه چی خونه رو میکوبم میسازم... با هزینه خودش تا دفعه دیگه منو مسخره نکنه:/... انگار مسخرشم.... :/ قبل ازدواج گفت فلانجا ... بعد گفت فلان جا ( جای خوب اون شهر) خونه آشنا هست .. بعدش دیدیم پولی واسش نمیمونه وسیله بخره... نشد رفتیم شهر همسایه و از این شهر تا اون شهری که قرار بود زندگی کنیم خدا شاهده من هر روز 5 ساعت تو راهم.. ولی بعدش گفت سال دیگه میریم میریمممم گفتم یه ساعت تحمل میکنم... گرچه هربارم گفتم نمیشه سال دیگه بریم با این وضعیت قسط و... واقع بین باش.. باز میگفت... همین یه ساعت پیش گفت سال دیگه بریم... بعد میگه من منظورم جای پایین شهر اون شهر بود:/ اقااااا چی میگی؟
نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 11:59
برچسب‌ها :
نمیدونم... هنوزم حالم گرفتس و ناراحتم... شاید توقع زیادی از خواهرم داشتم که ازم بابت رفتارش عذرخواهی کنه...شاید باید بپذیرم با اینکه 13 سال ازم بزرگتره ولی شعور و عقلش کمتر از من واز همچین ادمی نباید انتظار عذرخواهی داشت... ولی بازم ناراحتم... خیلی چرندیات تحویلم داد...یجورایی دلم گرفت. اینجور مواقع تصور میکنم اگه مادرم زنده بود همه رو صلح و صفا میداد و کدورتا از بین میرفت ولی نیست متاسفانه... هیییی
نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 11 دی 1402 ساعت: 20:38
برچسب‌ها :
این دنیا یه عالمه سال خوشی و خوشحالی بهم بدهکاره... بعضی وقتا به خواهرام حسودیم میشه سر اینکه تو اوج خوشی و حوصله پدرو مادرم ازدواج کردن و بچه دار شدن... دوران عقدشون مادرم زنده بود... تو عروسیشون مامانم بود... مامانم. پاگشاشون کرد...اما من چی؟تا وقتی مامانم بود خواهرام میدرخشیدن و با بچه هاشون میومدن میموندن و دم کنکور و... میومدن خراب میشدن و. 1ماه میموندن و باید نق نق و گریه بچه لوسشون تحمل میکردم...تازه میگفتم ناراحتم.. ناراحت میشدن میگفتن خب شوهر کن برو... جارو تو رو مگه تنگ کردیم؟ خونه مامان بابامونه...وقتی هم همسرم رو بلاخره بعد 30 سال پیدا کردم و اومدن برای آشنایی خانواده ها... 1 سال بود که مامانم مریض بود و انقد ضعف داشت که نمیتونست خودش بدون کمک راه بره.... تو بله برون روحیه ام خراب بود... وقتی بحث عقدم شد میگفت شاید عمرم کفاف نده و زودتر عقد کن... اما من نمیخواستم اشتباه خواهرم رو بکنم و بدون شناخت و سریع عقد کنم که تهش بشه طلاق زرد... ناراحت میشدم که میگفت شاید نباشم... کارامون کرده بودیم و تالار و لباس و... گرفته بودیم و رفته بودیم برای انتخاب کارت... که برادرم تماس گرفت و گفت دکترا ازش قطع امید کردن... اون روز خیلی دلم گرفت و زدم زیر گریه... پیش خودم گفتم همینکه بلاخره نوبت خوشی من رسید چرا؟.... چند وقت بعدش مامانم بستری شد و فوت کرد... و به عقد و عروسیم نرسید... بعضی وقتا فکر میکنم چرا همینکه به من رسید و میخواستم بلاخره خوشحالی کنم... مادرم فوت کرد و دوباره غم سراغم اومد... حتی الان که رفتیم سر خونه زندگیمون... هنوزم دلم سر خيلي چیزا میگیره... یادش میفتم که قول داده بودم بلاخره وقتی نامزد کردم یلدا همگی دور هم جمع بشیم چون خودمون یلدا نمیگرفتیم اما قبلش فوت
نویسنده : طاها شریفی بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 11 دی 1402 ساعت: 20:38
برچسب‌ها :